سلام همکلاسی های عزیزم...![]()
آخرین روزهای همکلاسی بودنمان است..ولی نه ما همیشه همکلاسی های هم میمانیم..اگه شماها دوست داشته باشین من تا آخرش هستم..
شما رو نمیدونم ولی از بهترین سالهای زندگی من بود که هیچ وقت شاید تکرار نشه..اگه من تونسته باشم یه خاطره کوچیک اما خوب درذهن شما درست کرده باشم از ته دل خوشحال میشم..من همتون رو دوست دارم باور کنین که تک تک شماها ویژگی هایی دارین که تکه، شاید حتی خودتون هم از اون بی خبر باشین! میخام بهتون بگم که شماها خیلی باارزشین...
الان پشت لپ تاپمم و همرا با موسقی آرامش بخش اینها رو می نویسم
..این و گفتم که بدونین ممکنه احساساتی بشم و زیادی تحویلتون بگیرم...
خب داشتم میگفتم...کاش همه ما میدونستیم که زندگی خیلی کوتاه تر از اونه که از هم کینه به دل بگیریم ، روز آخر کاش هممون با قلبی خالی از کینه و ناراحتی و پر از محبت همدیگه رو ببوسیم(البته با رعایت شئونات اسلامی،دخترها جدا، پسرها جدا)
هییییی دنیا، یه لحظه م امون نداری تند تند داری سپری میشی..
راستی خیلی دلم میخواست اردو باهاتون بیام اما از اونجایی که همتون میدونین امتحان داشتم و نشد که بیام ،افتخاری بود که نصیب ما نشد...
برای همتون آرزوی سعادت و خوشبختی میکنم،ایشالا به همه آرزوهای خوبتون برسین...هرکدومتون که به وبلاگم سر زدین اگه کامنت بذارین خوشحال میشم(اگه شد با یه موسقی آرام و غمگین بخونین)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلاۆ بەریزان...
بۆ یەکەمین جار گەرکمە بە زمانی کوردی بنووسم...بە زمانی بێ نازی دایکی...
هەستم ئەکرد کاتە دەس پەبکەم بە کوردی نووسین،فرە خۆشحال ئەبم...بەلام ایستە دڵم فرە پڕرە...
حەز ئەکم فەقەت بنووسم...مەهین توخۆا رخنەم لە مەگرە...
بۆ یەکەمین جار گەرەکمە هەستی خۆم بە کوردی هەڵ رژەنم...
کچە کوردێکی نەشمیل و لە باری
بەوەی نیە ماوەێیکە چوویە شاری
ئەگەر پێت خۆشە هەروا بتپەرستم
نەکەی لادەی لە دابی کوردەواری
هەی مامۆستا هێمن...
به خاطر همین در اتاق ما به روی همه باز بود٬ برو بیایی داشتیم همه جور افرادی به اتاق ما وارد میشدند.از جمله این افراد مهدیه و آزاده بودند که همیشه در اتاق ما چترهایشان را می گشودند.
به امتحانات ترم یک که رسیدیم دو شخص مذکور از جمله مهمان های خوانده و ناخوانده همیشگی ما بودند و همانطور که گفتم به دلیل بی تجربه بودن من و ندا همیشه با روی خوش از آنها اسقبال می کردیم و به روی آنها می خندیدیم٬از گوشه کنایه های امروزی که مهمونی رو به طریق ماهرانه تموم میکنه هم بلد نبودیم...
اوایل که مهدیه و آزاده میومدن اتاق اول در میزدند بعد سلام میکردند و با ادب و احترام و خوشرویی وارد اتاق میشدند.بعد کم کم با هم صمیمی شدیم به خاطر این صمیمت از سلام بتدریج فاکتور گرفته شد و من و ندای ساده دل٬به این صمیمت دل خوش کرده بودیم.روز به روز صمیمت بین ما بیشتر میشد تا آنجا که دیگر بچه ها(مهدیه و آزاده) بعد از وارد شدن به اتاق! در میزدند که خدای ناکرده بی ادب خطاب نشوند...
یه روز من و ندا واسه هواخوری رفته بودیم حیاط...بعد من که تا خرخره هوا خورده بودم رهسپار اتاق شدم٬به در اتاق که رسیدم چند تا دمپایی جلوی در اتاق دیدم تعجب کردم اما به روی خود نیاوردم و مثل همیشه وارد اتاق شدم...صحنه عجیبی دیدم...مهدیه و آزاده دو تا صندلی گذاشته بودن جلوی فن پاهاشونم جهت صمیمت! و آرامش بیشتر گذاشته بودن روی فن!
افراد مذکور با آرامش کامل رو برگرداندند و به من که در وسط در ایستاده بودم نگاهی با غرور حاکی از صاحب خونه بودنشان و تحقیر آمیز حاکی از بی ادب بودن اینجانب انداختند٬بعد مهدیه خطاب به من گفت: آدممم وقتی وارد جایی میشه درررررر میزنه!بعد با نگاهی سرتا پای مرا برانداز کرد و رویش را برگرداند.باور کنین که من رفتم بیرون در زدم و بعد از کسب اجازه وارد اتاق شدم!!
و این حرف سرکار خانم مهدیه رو آویزه گوشم کردم.به هر جایی! که میرفتم حتما در میزدم٬تا اونجا که یه بار که میخواستم برم سالن مطالعه بر حسب عادت در زدم٬بعدش روم نمیشد که برم تو٬ اما دل را به دریا زدم و رفتم داخل...همه منتظر بودن که منو ببینن...وقتی رفتم تو همه دستشون رو گذاشته بودن جلوی دهنشون و می خندیدن...میدونین من چیکار کردم؟؟؟!!!.....هیچی منم باهاشون خندیدم...
وسط راه سحر رو دیدم یک کیف مشکی مشکوک دستش بود..خیلی دلم میخاست بدونم تو اون کیف چیه؟؟اما از اونجایی که سحر خوشش نمیاد کسی تو کارش کنکاش کنه سوالم رو قورت دادم ولی عوضش با حالت خندان پرسیدم سحر کجا میری؟کاش جوانب رو می سنجیدم و این سوال رو نمی پرسیدم!سحر با سرعت ۱۰۰۰کیلومتر در ثانیه برگشت و نگاهی پر از خشم به من انداخت..در یک آن برخود لرزیرم
از گفته خود پشیمان شدم
نگاهش همه چیز رو میگفت..بله اصلا به من چه ربطی داره سحر جان کجا تشریف میبرن حالا سالن مطالعه یا هرجایی...برای اینکه به جاهای باریک کشیده نشه با خنده همراه با ترس گفتم:موفق باشی سحر جان..سحر هم ته مانده نگاهش رو برداشت و رفت و من یک لحظه در خیال غرق شدم...تفنگم رو از تو جیبم درآوردم و با عصبانیت به سحر گفتم: وایسا!!!
زود باش اون کیف مشکی رو بده من..سحر که خیلی ترسیده بود کیف رو داد به من..کیف رو که باز کردم پر بود از رابینز و همه اقتصاددانان مشهور دنیا..حتی سوالات کنکور ارشد هم توش بود...!!!
به راهم ادامه دادم..ا نگین...سلام نگین خوبی؟چه خبر؟داری میری سالن مطالعه؟بههههه؟آفرین...
نگین که لرزش ۱۰ریشتری گرفته بود با حالت ناراحتی و پر استرس و کمی اخم گفت: سمیه تو رو خدا...اصلا حرف نزن...هیچی نخوندم...اصلا هیچی نپرس...وای اقتصاد خردم کلی مونده...کلان رو چیکار کنم...وای واسه ۲۵ بلیت گرفتم...وای مامانم...دختر خالم...دیگه داشت چرت و پرت میگفت٬ همه اینها رو در عرض ۲ ثانیه گفت شایدم ۳ ثانیه٬بعد بدون اینکه منتظر حرفی باشه با سرعت رفت پایین همهش با خودش حرف میزد..آخییی عزیزم خیلی سختی کشیده...![]()
درینگ درینگ....درینگ درییییییییینگ...آهنگ پلنگ صورتی توی فضا پیچیده بود٬ یه نفر رو دیدم که با حالت مرموز مثل گارگاهها راه میرفت٬ سر هر نبش که میرسید نگاهی مرموز و عمیق مینداخت و وارد راهرو بعد میشد.جلوتر که رفتم...ااااا خودیه که...(به دلیل مسائل ناموسی از بردن نام ایشان معذورم!)
ـ اا...تویی! متوجه من که شد دسپاچه شد گفت: آره منم...به تو چه...چی میخای
ـ وا...حالت خوبه!!؟؟این چیه که لای این شال پیچیدی؟ گفت: ها...هیچی راستش خیلی سردم بود..
گفتم وا چون سردت بود رابینز رو پیچیدی لای این شال!!!!!!
بعد جاتون خالی هردو با هم زدیم زیر خنده....خیلی خندیدیم
این ارشد هم معضلی شده...ولی کلا همه بچه ها خیلی خوبن...سحر پشت اون نگاه خشن شخصیتی بسیار مهربان داره٬ البته واسه هرکسی رو نمیکنه!باید خودت کشفش کنی!نگین هم خیلی دختر خوبیه فقط استرسش یه خورده چند ریشتریه...دوس نداره کسی در مورد درس ازش سوال بپرسه٬البته اگه خودش بخواد کلی سوال میپرسه منم مو به مو جواب میدم...
این نفر سوم اینقد دل پاکی داره که در یک آن از حالت جدی به حالت شوخی تغییر حالت میده..ما همیشه کلی باهم میخندیم...
راستی رابینز رو درست موقعی که تمومش کردم حذف شد!
امیدوارم همتون نفرای برتر بشین٬منم همین روزها به طور جدی شروع میکنم...
«یک نیت صادقانه و خالص مارو به هدف میرسونه!»قال:سمیه(س)
خب بچه های عزیز جهت ارزیابی هوش شما لطفا به سوال زیر پاسخ دهید:
نفر سوم کیست؟
۱ـ کارگاه گجت
۲ـ هرکول پوارو
۳ـ پلنگ صورتی
۴ـ به من هیچ ربطی نداره
توجه: به باهوش ترین شما جوائز ارزنده اهدا خواهد شد
یه روز یک نفر رو دیدم

اون این شکلی بود

ما اوقات خوبی با هم داشتیم![]()

من یک هدیه بهش دادم مثل این:

وقتی اون این کادو رو قبول کرد من اینجوری شدم:

ما تقریبا هرشب تا صبح باهم صحبت می کردیم

و این وضع من در اداره بود

وقتی دوستام من و با دوستم دیدن اینجوری نگاه می کردن

منم اینجوری بهشون جواب میدادم

اما روز ولنتاین، اون یک گل رز مثل این داد به یک نفر دیگه

خوب فکر میکنید من چکار کردم

احساس من بهش اینجوری بود:

ولی بعد اینجوری شدم:

آخرشم به این حال و روز افتادم

پدر عاشقی بسوزه دوستان من!

!!!حالا خود دانید که عاشق
این پست سرقتیه
(البته ازشون اجازه گرفتم
)